متن بلند عاشقانه / دلنوشته های طولانی برای ارسال به همسر و مخاطب خاص (آبان۹۹)

عکس عاشقانه

متن بلند عاشقانه

‌ ‌❤👌👇
اگر روزی روزگاری یک نفر در زندگی‌تان پیدا شد

که همه‌چیزش و همه‌ی رفتارهایش را دوست دارید،

یعنی راه رفتنش را دوست دارید، حرف زدنش را دوست دارید،

صدایش را دوست دارید، چشمانش مست‌تان کرد،

دستانش بهتان امنیت داد، شانه‌هایش برای سر گذاشتن جای امنی بود…
با خندیدن‌اش قند در دل‌تان آب شد و حتی گریه‌اش دل‌تان را برد…
واقعا مراقب‌تان بود، نگرانی‌های‌تان نگرانش کرد،

غم‌تان طوفانش کرد، شادی‌تان آبادش کرد…
بودن‌اش معنای بودن بود و حتی وقتی که نبود باز هم بود…
اگر چنین کسی را پیدا کردید، تردید نکنید،

عاشقش شوید، عاشقش شوید و برایش بجنگید و حتی اگر لازم شد برایش بمیرید بمیرید.
زمین هفت میلیارد نفر جمعیت دارد، هفت میلیارد جمعیت زیادی‌ست،

اما در قیاس با طول عمر ما هیچ است ؛ وقت برای اشتباه کردن نیست،

وقت برای عاشق زندگی کردن و عاشق مردن تنگ است

و زندگی هم گوش شنوای خوبی برای حسرت‌های‌‌مان نیست…

****

متن طولانی عاشقانه

‌ 👌👌👌👇
وقتی کسی که عاشقشی رهات می کنه، بهش لبخند بزن و بذار بره،

به این میگن مین گذاری، جدی میگم، دنبالش رفتن هیچ فایده ای نداره!
درسته که بعد از اون، روزها و شب های زیادی با خاطراتش زندگی می کنی،

اما خب وقتی که بی دلیل رهات می کنه،

حتی اگه با کس دیگه ای هم باشه، یه شب با تمام مهر و علاقه ای که

به اون طرف داره، دلش هوس یه عشق واقعی می کنه.
اون وقت شاید تو داری با دوست هات شام می خوری،

یا شاید هم داری فیلم نگاه می کنی و

اون بی تفاوت به هرچی که گذشته بهت پیام میده، دلم واست تنگ شده!
غافل از اینکه هیچ چیز نمی تونه گذشته رو بر گردونه،

هیچکس نمی تونه گذشته رو جبران کنه.
فقط مثل این می مونه که جفت پا بپره روی اون مین!

****

‌ ‌
در بين تمدن هاى گذشته، اقوامى داشتيم كه ميترائيسم بودند.

تو آيين ميترائيسم، مردمانِ اين آيين، آب رو مقدس ميدونستند

و انعكاس خورشيد توى آب رو ميپرستيدند.

توى معابدشون، حوض هايى ساخته بودند

كه عكس خورشيد توى حوض بيوفته و

خورشيد از لحظه طلوع مورد پرستش قرار ميگرفت تا هنگام غروبش.
ياد روزهايى افتادم كه لب حوض ميشينى و

انعكاس رخِ مثل خورشيدت، تو آب پيدا ميشه.

من ميشم يك مِهر پرست و تو هم ميشى خورشيد كه ميپرستمت.

ولى پرستش كردنت، غروب و انتهايى نداره و تا هميشه، من تورو ميپرستم.

****
☹👌👇
میخواهم دست خودم را بگیرم و بروم سر قرارشان، رو به روی آدم جدید زندگیش بایستم و بگویم:
خوب به من نگاه کن، چندتار موی سفید لابه لای موهایم می بینی!؟
انگشتش را روی خط اخم پیشانیم بکشم و بگویم:
می خورد چند سالم باشد!؟
میخواهم بروم و بگویم:
حواسش را جمع کند…
دلش را
به یک آسمان ابری و زمین بارانی نبازد
قرار های زیر پنجره‌ی اتاقش را باور نکند
و دلش برای مکالمه های آخرشب غنج نرود
میخواهم بگویم:
بعضی آدم ها عادت کرده اند، که رسالتشان چند تار موی سفید از زندگی هر آدمی باشد…
میخواهم آرام در گوشش زمزمه کنم:
دلت را گرم نکن، او اگر عاشق موی مشکی بود، دلش به همان نفر اول گرم می شد.‌..
****

متن بلند عاشقانه شیک

‌ ‌
بهم گفت به خاطر تو زیاد با خودم جنگیدم.

بگو ببینم تو تا حالا با خودت جنگیدی؟!

تا حالا نشستی رو به روی آینه خودت رو نابود کنی؟!

تو دلت از کسی بت ساختی که هیچ وقت نتونی خرابش کنی؟

اسلحه ت رو دادی دست کسی تا بهت شلیک کنه؟
تا حالا برای نفس کشیدن کسی مُردی؟

من مُردم… من از ترس اینکه به جای من کنار یکی دیگه نفس بکشی هزار بار مُردم.

بهم گفت خیلی وقتا مثل یه قاتل بی رحم نشستم و

احساساتم رو کشتم. خاطره هات رو کشتم ولی من جنگم با خودم بود نه با تو…

پس فقط خودم زخمی می شدم ، پس فقط خودم اسیرت می شدم.

بهم گفت می ترسم از روزی که تو به خاطر یکی با خودت بجنگی.

ولی می جنگی. هر آدمی تو زندگیش بالاخره با خودش می جنگه.

بالاخره خودش به روح و احساسش صدمه می زنه.‌

بالاخره اسیر میشه. بهم گفت من با خودم جنگیدم و

خودم رو شکست دادم ولی تو با خودت نجنگ.

تو خودت رو برای کسی نابود نکن. اینارو گفت و رفت.
رفت تا عشق بعدی… رفت تا جنگ بعدی…

****

🍁
بهش گفتیم :
پاییز با دلتنگیهاش میاد و آدما رو دلتنگتر میکنه.
انگاری آدما ،توش گمشده ای دارن..
گمشده ای که نمیدونن،کیه،چیه…ولی دلتنگشن..
حالا هی میگه پاییز ،همیشه دلگیره…
دلگیر نیست که..دل ،گیره…گیرِ اون گمشدهه..
آدما عینهو دیوونه ها ، غرق میشن توو پاییز و زرد و نارنجیهاش بلکه پیدا کنن اون گمشده رو…
حالا بشین تا پیدا کنن…پیدا نمیشه، دیوونه…اصن قشنگیش به پیدا نشدنه…پاییز فصل دلتنگیهاست،قبول…
ولی آخرش نفهمیدیم پاییز دیوونه کنندس یا دیوونه ها،
پاییزیَن…

****

متن فوق العاده عاشقانه و تاثیرگذار

‌ ‌
بین خودمان بماند..
اگر از رفتن ها
نیامدن ها
و نبودن هایش بگذریم
“مرد موجودی ست لعنتی و
دوست داشتنی”
از نگاه
سکوت
غم
غرور
لبخند و چه و چه اش که نگو
دست هایش…
به دست هایش که برسی
کارت تمام است!
خوب نگاهشان کن!
ببین چگونه دنیا را در
خود جای می دهند!
گاه با نوازشی تو را به خواب
می برند و گاه به بیداری
چقدر دوست داشتنی اند
زمانی که شعر می شوند
عشق است که در خیابانی شلوغ شالت را مرتب کنند
دیوانه ات می کنند زمانی که
روی تنت آهسته راه می روند
به دستشان می میری
روزی که موهایت را جمع کنند و دکمه هایت را باز
راستی!
تا به حال دستت در دستش
در جیب بارانی اش جا مانده؟؟
وای!

 

عکس عاشقانه
عکس عاشقانه
****

متن عاشقانه

‌ ‌
دوست داشتنِ یک نفر ، مثل نقلِ مکان کردن به یه خونه ست …
اولش عاشقِ همه یِ چیزهایی میشی که برات تازگی دارن .

هر روز صبح از اینکه میبینی این همه چیز بهت تعلق داره حِیرانی .

بعد به مرورِ زمان ، دیوارها فرسوده میشن .

چوب ها از بعضی قسمت ها پوسیده میشن و

میفهمی که عشقت به اون خونه به خاطرِ کمالش نیست !
بلکه به خاطرِ عیب و نقص هاشه .
تمامِ سوراخ سُنبه هاش رو یاد میگیری .

یاد میگیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده ،

کلید تویِ قفل گیر نکنه . یا دَرِ کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه .

اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مالِ آدم میکنن …

****
زن عشق می کارد و کینه درو می کند….
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی…..
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی….
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی…
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی…
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد…
او بی خوابی می کشد و تو خواب می بینی…
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر….

و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود؛
مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد…

****
باید کسی باشد که خنده هایش همیشه در زندگی ات پهن باشد
بساطِ خوب بودن هایش در حال و احوالاتت به راه باشد
که هرجایی میروی و هرجایی مینشینی
که هر تئاتر و سینمایی میروی
که هر آهنگی را گوش میکنی
فقط اسم و صورتِ او جلویِ چشمهایت به رقص در بیایند
باید یکی باشد که چشم انتظار دیدنت باشد.
هَوویِ غم هایت باشد
با اخم و تشرهایش از سختی هایِ زندگی دست بکشی و
با صدای بلند تو کوچه و خیابان به جک های بی مزه اش بخندی و بخندی و بخندی…
کسی که وقتی که خسته و زار گوشه ای کِز میکنی دست هایت کنجِ انگشتانش جا خشک شود
و نترسی و نترسی و نترسی..
که اگر آسمان و زمین را بهم بدوزند حواسش پیِ تو باشد و بس
یکی که با او تا قیامت احساسِ امنیت کنی و ترس از کم شدنِ دوست داشتنش
ارامشت را به یغما نبرد
****

‌ ‌
یک روز صبح،
با صدای جلز و ولز روغن داغ ماهیتابه از خواب میپری.
نور پنجره ی اتاق، تخت بهم ریخته ات را روشن کرده و

آواز گنجشکانی که در بالکن خانه ات جمع شده اند، به خوبی به گوش میرسد.
صدای خنده ی دختر یا پسر کوچکت که از آشپزخانه بلند میشود،

سرحالت میکند، در همان حال خنده ای مینشیند روی لبت.
از تخت خودت را میکشی بیرون، میروی به سمت آشپزخانه.
همراه با صبح بخیری خواب آلود، بوسه ای نثار همسرت میکنی که برایتان نیمرو درست میکند

و بوی چای تازه دمش هوش از سرت میبرد. کوچولویت را بلند میکنی و

میگیری توی بغلت و لپش را به آرامی میکشی و از

او درخواست بوسه ای از همان “مخصوص بابایی ها” میکنی،

بوسه ای که تا شب انرژی بخشت باشد.
این یکی از همان روزهای عادی زندگی آن روزهایت است.

نه اتفاق خاصی قرار است بیفتد، نه قرار است یاد چیز یا کس خاصی بیفتی،

نه دیگر آرزوی دست نیافتنی برایت باقی مانده که شب و روزت را تلخ کند؛

فقط همه چیز “خوب” است. دلت هم شاد است و لبت هم خندان.

همین خوب بودن، همان بوسه ی “مخصوص بابایی”،

همان صبح بخیر همسرت، ارزش تمام عذاب هایی که کشیدی را دارد، نه؟
زیادی حرف زدم، چای تازه دمت را بنوش، دست همسرت را سر میز صبحانه بگیر

و بگو که چقدر دوستش داری و برای کوچولویت

لقمه های کوچک نیمرو بگیر. از من بپرسی، ارزشش را داشت!

****

‌ ‌
ولی به هر کسی نگو زندگی!
کسی که زندگیت باشه
میفهمه کِی ناراحتی،
کِی دلت سکوت میخواد،
کِی دلت حرف میخواد…
کسی که زندگیته وقتی پیدات نیست،
زنگ نمیزنه دعوا کنه بگه مشکوکی!
سرک بکشه…
زنگ میزنه از استرس صداش میلرزه،
نگرانته!
میگم به هرکی نگو زندگی چون
زندگیت اونیه که هرکاری میکنه تو بخندی!

****

❤😍👇
پنجاه سال دیگه
موقعی که همه دیگه از تب و تاب عاشقی و

دیونگی کردن افتادن همینجوری باش که الان هستی…
یهو ساعت پنج عصر به سرت بزنه که دستمو بگیری

و ببریم دربند باهم کباب بزنیم و بعدشم از چشمای من

موقع نگاه کردن به اون  ترشیا  بخون که دلم پر میزنه برای چشیدن طعمشون…
مثل الانا بی مناسبت یه دسته گل نرگس بخر

برام بگو این نرگسای خوشگل بدجور دلمو برد

از پشت ویترین ولی به خوشگلی تو نمیرسه که…
یا حواست باشه که روز تولدم ساعت دوازده تو باید اولین بوسه رو بکاری

رو گونم و اولین نفری باشی که تولدت مبارک از زبونت میاد بیرون…
یا یهو جلوی بچه هامون که هیچ جلوی نوه هامون

بگو که عوض نمیکنی این تار موهای سفید و با دنیا…
نگاه نکن به اون عدد توی شناسنامه،
یا اون سالِ توی اون دفترچه ای که ما رو برای هم کرده…
دیوونگی کن با من،
عاشقی کن…
مهم نیست چند تا تار سیاه رو سرمونه،
یا چند تا چروک افتاده رو پیشونیمون،
یا دیگه انگشتای من سرخ نمیشه با لاک،
یا موقع کتاب خوندن شماره عینکت رفته بالا…
پنجاه سال دیگه عاشقی کن با من،
الان که عاشقی کردن شده رسمِ همه رابطه ها
اون موقع عاشق باشی و براش دیوونگی کنی حرفه
بعد پنجاه سال همونجور که روز اول قلبت موقع دیدنش میزده بزنه قلبت حرفه،
بعد پنجاه سال برای بودنش و موندنش باز مثلِ روز اول خودتو زحمت بدی حرفه…

****

خب من عشق را جورِ دیگری می دیدم…
از اولش هم همین طور بودم!
این که مثل یک دکمه ی شُل به پیراهن کسی آویزان باشم را دوست نداشتم؛

این که مثل تابلوی راهنما مدام یادآورِ باید و نبایدی باشم را؛ دوست نداشتم… این که…!

من می خواستم با هم عبور کنیم؛ گاهی حتی پس و پیش؛

اما در ‏حرکت… من ‏ایستادن را قبول ندارم،

من درجا زدن را دوست ندارم،

من از هر آنچه که او را از رفتن باز می دارد، بیزارم؛
می خواستم قایق نجات باشم، بال پرواز باشم،

چراغ روشنی که از هر جای تاریکی نگاه کند می بیند اش…
می خواستم هر جا ایستاد و خسته شد، نوک قله را نشانش بدهم و

سرخوشانه پا به پایش بدوم، حتی اگر خودم به هیچ جا نرسم…
هیچ وقت تصاحب کردن را یاد نگرفتم!
این که بروی با چنگ و دندان یک کسی را مال خودت کنی، یک چیزی را به خودت ببندی،

دست کسی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند؛

مگر نه اینکه هر کس تنها به خویشتنش تعلق دارد، پس ‏جنگ برای چه؟!
آدمیزاد بخواهد دلش به ‏ماندن باشد هزار فرسخ هم دور شود،

باز هم مانده است…! وقتی کسی را دوست داری،
باید از خودت بدانی اش…

آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟!
من بلد نیستم بجنگم،
سخت ترین روزها را فقط گریه می کنم و فکر میکنم

لابد دلش جای دیگری ست و آدم نباید دنبال رفتنی ها بدود…!
باید بنشیند پشت در و یواشکی ‏گریه کند…
من با بند بند وجودم ‏دوسَت می دارم و سیاست و

حساب و کتاب و روانشناسی و تاریخ و جغرافی را هم دخالت نمیدهم…
من فقط زندگی می کنم و زندگی هم بالاخره یک جا تمام می شود.

بگوییم دوستت دارم و بنشینیم به تماشا،

بگوییم دوستت دارم و دست و پا نزنیم،

اشک و لبخندمان را بغل بگیریم و همه چیز را صبورانه بسپاریم به زمان…
چرا که زیر آسمان برای هر چیز زمانی ست…
حالا بعضی وقت ها یک چیز کوچکی توی قلبم خسته است،

دلش مهربانی می خواهد، بعضی وقت ها بیخودی تند تند می تپد

و تقصیر هیچ کس هم نیست؛ بیخودی دیوانه می شود

و دلش کرور کرور لحظه های بی دغدغه ی عاشقانه می خواهد؛
دلش می خواهد می توانست بگوید:
مسافر کوچولو، شازده کوچولوی من،
یا بیا و کنارم بمان، یا این دخترکِ مغرورِ گل به دامنِ بهانه گیر

را باخودت بردار و ببر گوشه ای با عشق گم و گورش کن…

****

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *